زمانی این واژه ها,طنین باریدن باران بودند بر حوض کوچک من.
من الان برخلاف پست قبلی کاملا شاد و سرحالم ۱.امروز آخرین روز مدرسه بود تا چهارشنبه هفته بعد که امتحان ترمم شروع میشه مدرسه نمیرم ۲.این چند روز قراره برم شمال ۳. قراره یکی از دوستام سوپرایز شه ۴.امشب یه مزاحم داشتم کلی با مامانم بهش خندیدیم ۵.به خاطر اتفاقات شب یلدا ۶.به خاطر سوتی دوتا از بچه ها سر کلاس تاریخ شناسی بععععععععععععععععععله از آنجایی که امشب سرحالم شب یلدا مامان جان خانواده محترم دختر عمه این ۲ تارزان دو دختر به نام های الهه و تسنیم هستند که خدا بر شیطان لعنت نازل کند ولی این دو جانور را نه در بدو ورود این دو جاندار نایاب بعد از شام از آنجا که ما نتوانستیم جلوی عذاب خداوندی بعد شام تسنیم بر روی صندلی اپن رفته و از آنجا به روی اپن و از آنجا به روی مبل فرود میآمد که روی مبل مساوی با کله ما بود زن داداش:اگه یوقت به بچه من این طوری بخندی میکشمتا من: نترس میرم تو اتاق میخندم امروز سر کلاس تاریخ شناسی معلم:نسبت علی با لیلی چیه؟ یکی از بچه ها معلم: یکی دیگه بگه یکی از دیگر بچه ها معلم: ما: تا از شمال بیام بایییییییییییییییییی این است علامت الناز بزرگ 17 ساله احترام بگذارید ببببببببببببببببببببله بالاخره الناز خانوم 17 ساله شد فکر نکنید اگه سیزدهم روز تولدمه پس آخر بدقدمی و بد شانسی هستم سر زنگ زبان فارسی معلم عزیز از تمام شخصیت های غیر برجسته و از آنجا که اینجانب پدر شانس را دراوردم و بچه ها: من: و روز دیگر در سر زنگ فلسفه من کنفرانس داشتم و همواره بچه ها: و بار دیگر من: تا حالا از پدر اینجانب چیزی تعریف نکردم پس بزارین یه آشنایی از بابام بهتون بدم چند روز قبل پدر در حال شستن ظروف کثیف ناهار بابا:خجالت داره آدم تو خونه دختر داشته باشه اونوقت من ظرفارو بشورم من:به این میگن تساوی حقوق زن و مرد مادرم:بچم راست میگه پس من چرا 31 سال بیرون خونه کار کردم(مادرم معلم بوده و در حال حاضر بازنشسته است من: بابا رو به من: بابا: حالا از اسلام فقط اینشو فهمیدی چند روز قبلتر چند روز قبل بابایی من میاد مدرسه واسه موجه کردن غیبتم معاون بسیار خوش روی مدرسه بابام: نخیر نامزد مادرشم و از قرار معلوم معاون مدرسه به این حالت در میآید: و بابام را خیلی تحویل میگیرد و از انظباطم به خاطر غیبتم کم نمیکند شب بخیر میدونم سوپرایز شدین(در علم روانشناسی به این حرکت من میگن اعتماد به نفس کاذب جای شما خالی میرم مدرسه و میام و به کارهایی درس خواندن در این یک ماه و۱۰ روز که از سال تحصیلی میگذرد من همچنان در سر کلاسها مشغول جولان دادنم هفته پیش در سر کلاس زبان فارسی معلم: جواب این سوال رو هر کی بگه دو نمره به مستمر اضافه میشه من جواب درست رو گفتم معلم: آفرین معلم:جواب این سوال رو هر کی بگه دو نمره به مستمر اضافه میشه من جواب درست رو گفتم معلم:نه تو امروز یه چیزیت میشه ها چقدر فعال شدی من: هویج خوردم معلم:جواب این سوال رو هر کی بگه دو نمره به مستمر اضافه میشه من جواب درست رو گفتم معلم:تو چرا جلسه پیش انقدر فعال نبودی من:هویج گرون بود در سر زنگ دین و زندگی معلم:حدیثی داریم که میفرماید هر زنی یک لیوان آب به شوهرش بده معادل جهاد در راه خداست من:خانوم خدا شوهرو بده ما به حلقش شیلنگ میبندیم معلم: من: بچه ها: و امروز در سر زنگ زبان فارسی یک عدد زنبور نگون بخت وارد کلاس شده و بچه های کلاس: من: معلم: یکی از بچه ا رفته بود زیر میز کیفم گرفته بود بالاسرش انگار زنبوره میخواد بمب بندازه فعلا بای الان دارم از شرمندگی آب میشم باورتون نمیشه اما اصلا وقت نداشتم حجم درسام به شدت بالاستو شهادت امام جعفر صادق صحبت وزن شد .من یک عدد دختر لاغر ریزه میزه هستم مامانمو زنداییم از اونجا که هر دو هم درد بودن کنار هم نشسته بودن زنداییم رو به مامانم: میدونستی لباس تنگ و چسبون باعث جلوگیری از رشد استخوانها میشه مامانم با چشم غره به سوی من: زنداییم: میدونستی تششعات موبایل تو جلوگیری از رشد استخوانها موثره مامانم: زنداییم:میدونستی لوازم آرایشی تو جلوگیری از رشد استخوانها موثره مامانم: زنداییم:میدونستی خوردن چیپس و پفک و تنقلات تو جلوگیری از رشد استخوانها موثره ومن در کنار دختر داییم: حالا موقع افطار زنداییم به دختر داییم که لباسش نازک بود میگه برو مانتو بپوش الان مردا میان خواهر خوش خیال منم زنداییم شما دیگه خودتون نتایج اخلاقی این پست رو حدس بزنید خیلی بلند بالا بود نه؟ ریحانه خانوم شرمنده تو هم هستم من دیشب رسیدم کرج تازه امروز صبح رفتم ثبت نام کردم فردا هم میرم مدرسه (اعتماد به نفسو حال میکنین) این سه ماه همش در رامسر به سر میبردم و صاحب یک خرگوش امسالم با اجازتون کنکور یه خاطره تابستون امسال وقتی خان داداش و خانوم خان داداش به رامسر تشریف آوردن یه دفعه خان داداش گفت البته آقا محسن این حرفای شما با این کاری که الان دارید میکنید پارادوکس کامل داره آقا محسنم که تازه فهمید چه گندی زده و من در کنا ر آقا محسن: بقیه خاطرات باشه واسه آپ بعدی من هنوزم تو رامسرم الان دو تا پسر جلوم تو کافی نت نشستن هی نگاه میکنن و قیافه یکیشون اینه الان خبر ندارن منه زلزله قیافه هاشون رو چطوری تجسم کردم پس من میرم تا آخر شهریور اون موقع جواب نظراتتون رو میدم اینجا رامسر است و من در کافی نتی گرم و شلوغ در تنکابن مشغول آپ کردنم الان اینجا هم گرمه اگه دیدین دیر به دیر میام برای آپ کردن از دستم ناراحت نشین هیچ کدومتون هم فراموش نکردم دلمم برای کامپیوتر خودم کلی تنگیده اینجا دیگه من پرنسس نیستم یه آدم غرغرو بداخلاقم فعلا من میرم تا بعد می دونم دیر برگشتم اما برگشتم 20 خرداد امتحانام تمام شد اما چون مامان جونم مریض شده خلاصه اینکه چهارشنبه کارنامه رو میدن من هم دارم از استرس می میرم هفته پیش منو آبجی جون ما همه آفتابگردانیم گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبتی ندارد. این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت. آفتابگردان به من گفت« وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد مطمئن است که او خورشید را با چیز دیگر اشتباه نمی گیرد؛ اما انسان همه چیز را با خورشید اشتباه می گیرد. آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه زندگی اش را وقف نور می کند، در نور به دنیا می آید و در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید. دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان می میرد؛ بدون خدا، انسان.» آفتابگردان گفت «روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی دیگر «تویی» نمی ماند.و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم ، تو فاصله ها را چگونه پر می کنی؟» آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند. زیرا که او در آفتاب غرق شده بود. جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود . خداحافظی کردم، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت« نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟» آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم... سلام خیلی وقت بود ننوشته بودم دلم برای همتون تنگ شده بود ما همسایه خدا بودیم شاید دیگر مرا نشناسی،شاید مرا به یاد نیاوری. اما من تو را خوب میشناسم.ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا. یادم می آید گاهی وقت ها میرفتی و زیر بال فرشته ها قایم میشدی. و من همه آسمان را دنبالت میگشتم،تو میخندیدی و من پشت خنده ها پیدایت میکردم. خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشتهای نازکت میچکید. راه که میرفتی همیشه ردی از روشنی روی کهکشان میماند . یادت می آید گاهی شیطنت میکردیم و میرفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت میکردی و او کفرش در می آمد.اما زورش به ما نمیرسید. فقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد،میدانم چطور از راه به درتان کنم. تو، شلوغ بودی، آرام و قرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتیو شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح می شد در آغوش نور به خواب میرفتی. اما همیشه خواب زمین را می دیدی. آرزوی رویاهای تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی. و همیشه این را به خدا می گفتی. و آنقدرر گفتی و گفتی که خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم، بچه های دیگر هم، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد. تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را، ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا، ما گم شدیم و خدا را گم کردیم.... دوست من، همبازی بهشتیم! نمی دانی دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند: از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است، اگر گم شدی از این راه بیا. بلند شو از دلت شروع کن . شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم. خداحافظ من رفتم اما شما بمونید و با کامنتاتون تو امتحانا بهم امید بدید گفتند:چهل شب حیاط خانه ات را آب و جارو کن. شب چهلمین، خضر خواهد آمد. چهل سال خانه ام را روفتم و روبیدم و خضر نیامد. زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم. گفتند: چله نشینی کن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوت.شب چهلمین بر بام آسمان خواهی رفت.و من چهل سال از چله ی بزرگ زمستان تا چله ی کوچک تابستان را به چله نشستم، اما هرگز بلندی را بوی نبردم. زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهلستون دنیا زنجیر کرده ام. گفتند: دلت پرنیان بهشتی است خدا عشق را در آن پیچیده است. پرنیان دلت را وا کن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود. چنین کردم، بوی نفرت عالم را فرا گرفت. و تازه دانستم بی آنکه باخبر باشم شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است. به اینجا که میرسم ناامید میشوم، آن قدر که میخواهم همه ی سرازیری جهنم را یکریز بدوم. اما فرشته ای دستم را میگیرد و میگوید: هنوز فرصت هست، به آسمان نگاه کن. خدا چلچراغی از آسمان آویخته است ک هر چراغش دلی است. دلت را روشن کن. تا چلچراغ خدا را بیفروزی. فرشته شمعی به من میدهد و میرود. راستی امشب به آسمان نگاه کن، ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است. عرفان نظر آهاری/در سینه ات نهنگی میتپد سلام ببخشید دیر به دیر آپ میکنم آخه امتحانای معرفیم شروع شده الانم دارم قاچاقی آپ میکنم شنبه دبیر جغرافیمون حدود یه ربع دیر اومد سر کلاسمون تا درو واکرد یکی از بچه ها گفت دیر اومدی برو برگه بیار(برگه ی اجازه حضور سر کلاس) امروز روز معلم بود ولی همه دبیرامون هر چی بلا بود امروز سرمون آوردن بازم منتظر همتون هستم و خداوند باران را از آسمان فرو فرستاد تا معجزات را درک کنیم و روح جهان را بفهمیم و بدانیم که خداوند روح جهان است و باران ذره ای از وجود اوست. و ما همواره بدانیم که اگر روزی در زیر باران خود را شست وشو دادیم خود را در زیر اشک خداوند شست وشو دادیم و خداوند اشک هایش را برایمان میفرستد تا قلبمان را در آن جلا دهیم و ذره ای از خدایی خدا را بر جسم خاکی مان حس کنیم و جسممان را تبدیل به معنایی برای خدایی بودن بکنیم تا روحی را که روزی خداوند از روح خودش جدا کرده و به جسم خاکی ما داده شایسته ی خود کنیم سلام این چند رو زی که نبودم داشتم به جای افکار منفی که تو ذهنم بود عشق و دوست داشتن رو جایگزین میکردم منتظر نظراتتون در مورد نوشته ام هستم اگر نگاه رحمتت را بر من بیفکنی قلب من چون برف، سپید و پاک خواهد شد. خدایا! ذهنم پریشان است، قلبم بی قرار است، افکارم شوریده اند و درمانده ام. پس رشته زندگی ام را به دستهای امن تو میسپارم. خدایا! مرا قلبی ببخش که برای دیگران بتپد، با اشک دیگران اشک بریزد، از شادی دیگران شاد شود و رنج دیگران را رنج خود بداند. قلبی که مرا با تمامی آفرینش پیوند زند. حالم اصلا خوب نیست چه از نظر روحی چه از نظر جسمی برای همین زیاد نمیتونم بنویسم منتظر نظراتتون هستم اینم یه تیکه از کتابهای خانوم عرفان نظرآهاری که خیلی زیباست (البته میدونم ربطی به موضوع بالا نداره ولی خوب میذارم دیگه) من به خدا گفتم: امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد. امروز انگار اینجا بهشت است. خدا گفت: کاش میدانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان میگذرد وکاش میدانستی بهشت همان قلب توست از کتاب پیامبری از کنار خانه ما رد شد این که مدام به سینه ات میکوبد قلب نیست، ماهی کوچکی است که دارد نهنگ میشود. قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی میتپد! از کتاب در سینه ات نهنگی میتپد راستی نظر فراموشتون نشه باااااااااااااااااااااااای برای رسیدن به اوج، از من بال و پر نخواه! هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی کند . نه کیمیاگری وجود دارد، نه پری قصه هایی، نه ساحر پیری، و نه درویشی که رسیدن به سرزمین خوشبختی و قصر بلورین رویاها را به تو نشان دهد. همین قدر که عطر نعنا، مهربانی چند شاخه گل،کمی ایمان،کمی روی خوش و چند دانه تخم مرغ محلی وجود داشته باشد کافیست. می توان در خط ممکنات حرکت کرد. یک کاسه لب پر را دور انداخت، جای یک پرده نقاشی را با پرده ی دیگر عوض کرد،خاک را از لب درگاهی دستشویی پاک کرد. احوال یکدیگر را خالصانه پرسید، به دیدار دوستی رفت، فرزندان مردی را که در راه وطن کشته شده است را کمی خنداند،به قدر احتیاج کار کرد، چیزهایی یاد گرفت و یاد داد و شب ، بی دغدغه و اضطراب خفت. سلام ،چند روز پیش یه تجربه جدید در زمینه فال کسب کردم نظر شما چیه ؟ من این قدرت را دارم که امروز خوشحال باشم یا غمگین من میتوانم آنچه را که باشم انتخاب کنم دیروز مرده است فردا که هنوز نرسیده است من فقط یک روز دارم ،همین امروز، و من میخواهم که در آن خوشحال باشم و حتما خوشحال خواهم بود. سلامم خیلی کشدار بود به علت خستگی زیادتازه یه ساعته که از شمال رسیدم خونه فردا باید برم مدرسه و یه عالمه بهم بد بگذره(عوض اینکه مسافرت تو روحییم تاثیر بزاره حالمو خرابتر کرد.امروز حالم خوب نبود چرت و پرت نوشتم بعدا بایه پست بهتر سراغتون میام. این آخرین پستی هستش که تو کرج دارم مینویسم آموزش و پرورش استان تهران هم ملتو مسخره کرده شنبه و دوشنبه برامون امتحان میان ترم اونم مستمر گذاشته فکر کنم که این آخرین پست سال۱۳۸۷ باشه اینم یه قطعه شعر از حافظ سال و فال و اصل نسل و تخت و بخت بادت اندر شهریاری برقرارو بر دوام سال خرم، فال نیکو، مال وافر،حال خوش اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی،بخت رام بازم میگم سال نوی همتون مبارک امیدوارم که بخت همه دختر پسرا باز شه جیباتون پر شماره ، لباتون خندوناز عیدی هایی که میگیرین ، دلاتون پر از عشق و محبت . بابای تا سال دیگه در ضمن نظر بزارید که این همه چرت وپرت مینویسم دلم خوش بشه که بیشتر چرت و پرت بگم پ.ن=راستی هر کس آدرس وبلاگ دختر پسرای سوسول رو داره به منم بگه چون آدرسشو اشتباهی پاک کردم از ورود به نبرد ترسیده، خیانت و دروغ دیده، ایمانش را به آینده از دست داده، به راهی گام گذاشته که راه او نبوده، به خاطر مسائل بی اهمیت رنج کشیده، شک کرده که رزم آور نور نیست. در اجرای تعهدات روح خویش شکست خورده، گفته آری،حال آنکه مقصود او نه بوده، رنجانده کسی را که دوستش داشته، برای همین رزم آور نور است،همه ی اینها را تاب آورده ،اما امیدش را به بهروزی از دست نداده است۰ پائولو کئلیو/رزم آور نور دیگه وقتتون رو نمیگیرم بایییییییییی قبل از این پست میخواستم یه چیز دیگه بنویسم،البته نوشتم ولی یه دکمه رو اشتباهی زدم همش پاک شد امروز دو نفر از بچه های کلاس با هم سر لج افتادن اول یکیشون رفت قندی رو که مریم میخواست بخوره انداخت تو کفش مستخدممون(یه پیرمرده زشت و چشم چرون) که به خاطر شباهت صداییش به یکی از خواننده ها که البته الان مرحوم شده الکس صداش میزنن ببخشید یه کم تهوع آور بود .اینم چند جمله از افراد معروف واسه اینکه وقتتون تلف شد فحشمون ندید براتون گذاشتم تا چندتا چیز مفید هم یاد بگیرید چند سخن از مشاهیر با پول میتوان خانه خرید ولی آشیانه نه،رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، میتوان مقام خرید ولی احترام نه، میتوان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی درمان نه،خانه خرید ولی زندگی نه، بالاخره میتوان قلب خرید ولی عشق را نه. چارلی چاپلین اگر صادق و درستکار هستی ممکن ست مردم از تو سوء استفاده کنند، با این حال صادق و درستکار باش. بهتر است با مهربانی اشتباه کنی تا با نامهربانی معجزه کنی. زندگی،هدیه خداوند به شماست . شیوه زندگیتان هدیه شماست به خداوند. مادر ترزا احساس گیجی میکنم دقیقا نمیدونم دارم چی کار میکنم آیا این یه چیزه عادیه؟ من رفتم فعلا بای این منم ،همون دختر تنهای توی خونه که کسی رو تو خونشون به جز مادر و پدرش نداره ،تنهایی هاش توی نوشته هاش و اون دل کوچیکشه ،بعضی وقتها اونقدر قدرت داره که همه چیز تحت نظرشه و بعضی وقتها اونقدر ضعیفه که حتی نمی تونه به کسی حتی نزدیکترین کسش تو دنیا اگه دوستاش تو مدرسه مسخرش کردن و بهش توهین کردن هیچی نگه تا اونا دلگیر نشن (عجب آدم مزخرفیم) همیشه درساشو بخونه و مراقب رفتارش باشه ببخشید یه کم جو وبلاگم عوض شد از پست بعدی بازم مثل قبل مینویسم پس تا پست بعدی بابای یکشنبه ناظممون(مادر فولادزره)اومد سر کلاس موارد انظباطی ببینه دوشنبه امتحان جامعه شناسی داشتیم من خونده بودم همون روز بعد ازناهار چمدون به دست سمت خونه ی امیر جونم(خان داداش) رفتم آخه مامانم وبابام این تعطیلات رو رفتن پیش الهه جونم(خواهرم) که شمال زندگی میکنه خب دیگه اینم از دری وری های من بابای (یه چیز بانمک) داشتم دنبال کتاب فلسفم میگشتم پیداش نکردم حالا باید برم بخونم پس با اجازه بای
به دلایل زیر:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
واستون یه پست طولانی میزارم که خسته شید اگه فحش دادین عیبی نداره ناراحت نمیشم(به این میگن کمال پرویی)
و خانواده محترم پسر عمه
را به شام دعوت میکنن و این جانب تمام مراحل نظافت
،کمک در امر آشپزی
،کمک در سالاد درست کردن وتزیین آن
،و بالاخره پذیرایی
را بر عهده داشتم. خانواده دختر عمه از یکه عدد مادر یک عدد پدر و در آخر تارزان۱
و تارزان۲
تشکیل میشود.
. همانا اگر آنها در جهنم باشند
چنان جهنم را ویران میکنند که شیطان را به عنوان شهید در بهشت قبول میکنند![]()
![]()
هر دو با نعره هایی بسان تارزان ورود خود را اعلام کردند
را که همانا این دو تارزان بودند بگیریم دل به قضا و قدر الهی سپردیم
.(زیادی ادبی شد شرمنده
)
که روی مبل نشسته بودیم.مامانم هم میره صندلی اپن را به جای دیگری انتقال میده
و تسنیم را به آغوش مادرش میفرست
د. زنداداشم داشت روزنامه میخوند
و من در کنارش نشسته بودم
.تسنیم گریه کنان و در حقیقت زوزه کشان
به آغوش گرم مادرش میرود و من در حالی که داشتم از خنده منفجر میشدم رو به زنداداشم:فاطمه برگه روزنامه رو دوتا کن من یه کم این پشت بخندم![]()
![]()
![]()
:عمشه![]()
: خواهر لیلیه![]()
![]()
![]()
سلام به همگی 




البته اگه دقیق بگیریم الان 17 سال و 5 روزمه آخه سیزده آبان تولدم بود
اتفاقا این جانب بسیار بسیار خوش شانس تشریف دارم
(این عکس تنها عکسی بود که میزد به تخته پس منظور دیگه ای ازش نگیرین)
نیمه برجسته
برجسته
کلاس پرسش به عمل آورد
وبالاخره نوبت به شخصیت بسیار برجسته
یعنی پرنسس خودتون رسید(بحث اعتماد به نفس کاذب پست قبل رو در ذهنتون یادآور بشین
)
درست در لحظه موعود زنگ تعطیلی مدرسه به صدا درآمد

آن هم به مقدار 4 صفحه از بحث فلسفه اشراق و هنگامی که من یک صفحه از کنفرانسم را دادم معلم عزیز به خاطر کارهای عقب افتاده در دانشگاه مدرسه را ترک و نمره کنفرانس من را کامل میدهد




من در حال خوردن سیب زمینی سرخ کرده
مادرم در حال حل جدول


)
ای پدر سوخته تو این حرفارو از کجا میاری

که تا به حال کسی در درون مدرسه لبخند این بشر را ندیده از بابام میپرسه شما پدرشی؟


.
)
در مدرسه وبازیگوشی در خانه میپردازم
در این احوالات هم هیچگاه شما و درگاه ایزد منان را فراموش نمیکنم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
شما خودتون فرض کنید که من تو چه محیطی دارم درس میخونم![]()
![]()
آخه تقریبا یه ماهه واسه آپ کردن نیومدم
منم تنبل![]()
من سه شنبه و پنج شنبه تعطیلی پیشم بود واسه همینم این چهار روزو رفتیم یزد
(لطفا تعجب نکنید آخه دیگه نمیتونم برم مسافرت
)خلاصه اینکه با آبجی خانوم و شوهر آبجی خانوم و مامان و بابام
رفتیم یزد خیلی هم جای همتون خالی بود چون به شدت بهم خوش گذشت و کلی چیزای خوش مزه خوردم
و چاق شدم ولی دیروز با دوستم رفتم بیرون انقدر پیاده روی کردیم وزنم برگشت ![]()
که هرکس منو میبینه فکر میکنه به جای پیش راهنمایی هستم باور کنید تقصیر من نیست
حالا من یه دختر دایی دارم که از من بدتره کلاس اول راهنماییه و خیلی ریزه میزه
تابسون وسطای ماه رمضان داییم و دخترش و زنش اومدن خونمون منو دختر داییم هم روزه نبودیم(به علت توصیه دکتر به خاطر کمبود وزن
و وجود دو عدد مادر چماق به دست
) اون روز منو دختر داییم با نازونوز هر کدوم ۴ - ۵ قاشق بیشتر ناهار نخوردیم و به جاش رفتیم به سراغ سامی(خرگوشم) و
و 
![]()
![]()
![]()
میره یکی از لباسای خودشو میده به دختر داییم که واسه شب بپوشه و از آنجا که این لباس نوی نو بود زنداییم فکر میکنه خواهرم اونو کادو داده
و آخر شب با تشکر فراوان به همراه لباس نو به خانه میرود
البته خواهرم خیلی سعی کرد که منظور اصلیشو به زنداییم بفهمونه اما ![]()
![]()
![]()
اگه دیر به دیر میام ببخشین ![]()
دلم برای این وب و دوستای بلاگی حسابی تنگیده![]()
![]()
خیلی خیی خوجمل جیگر با چشمای قرمز و موهای سفید هستم که به علت آپارتمان نشینی و نبود جا و امکانات
تو رامسر پیش آبجی جونم گذاشتمش ![]()
دارم و نمیتونم زیاد آپ کنم برام دعا کنید
قبول شم چون اگه قبول نشم به دست آبجی جونم به قتل میرسم![]()
تصمیم گرفتیم به دیدار عمه جان بریم. وقتی اونجا رفتیم دیدیم دختر عمه محترمه و شوهر و دختر یک ماهشون (مطهره کوچولو) اونجان. من و شوهر دختر عمه خانوم تا کنار هم میشینیم یاد حق و حقوق زن و مرد میافتیم و میپریم به جون
هم حالا این آقا محسن(شوهر دختر عمم)در حالی که مطهره خانوم رو در آغوش داره
و سعی میکنه اونو آروم کنه تا آروغ بعدشیر خوردنشو بزنه
رو به ما میگه:مگه این خانوما تو خونه چی کار میکنن زن وظیفشه بچه رو نگه داره مگه مرد باید کار خونه بکنه مگه باید بچه نگه داره و...............
و من در اون لحظه :
.شما دیگه فرض کنید که این آقا محسن بچه بغل چه قدر از حقوق از دست رفته آقایون طرفداری کرد
و من و خان داداش و انوم خان داداش و ابجی جون و شوهر آبجی جون:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و متوجه چشم غره های همسر گرامی شد سکوت را سرلوحه خود قرار داد![]()
![]()
![]()
![]()
و الان با زبون روزه
دارم ازتون معذرت خواهی میکنم پس لازمه که دیگه منو ببخشین![]()
اون یکیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
جای هیچ کدومتون هم خالی نیست الان نزدیکه ۱۰ روزه اینجام ولی یه بارم کنار دریا نرفتم
خونه هیچ کدوم از فامیلامون هم نرفتم چون وقت نداریم و سرمون شلوغه الانم منتظر آبجی خانومم
که رفته تو دانشگاه امتحان بده
منم اومدم کافی نت تا تو این ۲ ساعت حوصلم سر نره ![]()
هم من دارم غر میزنم
هم گشنمه
هم ....![]()
![]()
که خودمم از دست خودم کلافه ام تنها اتفا جالبی که این مدت برام پیش اومده دیدن یکی از دوستای خوبم
هستش که اونم دو هفته بیشتر اینجا نیست و میره و دیگه تا عید فکر نکنم بتونم ببینمش![]()
![]()
سلام ![]()
![]()
![]()
و حالش اصلا خوب نیست
این چند روز باید یا کارای خونه رو میکردم یا از مامانیم مراقبت می کردم .
فکر کنم پست بعدیم رو باید تو شمال بنویسم
از الانم تمام وسایلم رو جمع کردم که برم پیش آبجی جون تا وسایل خونشو بچینم (مرداد عروسیشه) ![]()
باهم رفتیم خرید داشتیم از خیابون رد می شدیم که یه باد شدید زد و شال منو از سرم انداخت
ما دو تا هم فوری از بین ماشینا رد شدیم و خودمون رو به پیاده رو رسوندیم که من شالم رو سر کنم حالا مگه شال من درست می شه
. همه هم تو پیاده رو زل زده بودن
به من که بدون شال وایسادمو دارم شالمو درست می کنم من و آبجی جون که دیدیم این طوری نمیشه و الانه که پلیس بیاد جعممون کنه
پریدیم تو یه پاساز یه کم که من خودمو جمع و جور کردم دیدیم همه(آقایون) یه جوری نگاهمون میکنن
که انگار ما ....
ببخشید اما انگار تا حالا کسی تو خونه خودش دختر بدون روسری ندیده که تا یه نفرو این طور میبینن یه فکرای بدی درموردش میکنن
.
این مدت که نبودم یه عالمه اتفاق جورواجور برام افتاد از جمله مریض شدنم به مدت چند روز و نرفتن به مدرسه تا ۲ روز
رفتن به نمایشگاه کتاب تهران که انقدر بدم اومد که عهد کردم دیگه سال دیگه پامو اونجا نذارم
اونم به خاطر اینکه یه عده آدم روانی و سادیسمی
نه به قصد خرید کتاب بلکه سواستفاده از شولوغی و..... اومدن (خانوما منظورمو خوب متوجه میشن
)امروز آخرین نوشتمو اینجا میزارم دیگه تا ۲۰ خرداد نمینویسم اما میام و جواب کامنتا رو میدم
آخه از شنبه دیگه امتحانام شروع میشه اونم نهایی
منم باید مثل یه دختر خوب
بشینم همش درس بخونم تا معدلم بالای ۵/۱۸بشه
ازتون میخوام همتون برام دعا کنید تا بتونم به خواستم برسم
فردا آخرین روز مدرسم هست نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت آخه سال آخرم
خب دیگه اینم آخرین داستانیه که براتون میزارم از خانوم عرفان نظر آهاری از کتاب در سینه ات نهنگی میتپد![]()
![]()
![]()
![]()
.
حالا این دبیرمون هم اون روز خوشحال هی میگفت و میخنندید که یکی از بچه ها گفت دیر اومدی اونوقت میخندی
شما دیگه چهره ی دبیرمون رو مجسم کنید
.
معلوم نبود که چرا انقدر اینا بد عنق شدن
. خلاصه امروزمون هم زهرمون شد
.![]()
![]()
![]()
و حالا خیلی حالم بهتره و اینو ممنون یکی از دوستای خوبم هستم
که همیشه با وجودش بهم آرامش میده![]()
این قطعه ی بالا نوشته ی خودمه آخه آبجیتون نویسنده کوچولو هم هست
امیدوارم که خوب باشه![]()
![]()
شاید تا پست بعدی کمی تونستم به افکارم نظم بدم و حالمم بهتر بشه![]()
![]()
آخه تا اینجا هرامتحانی دادم نمره هام عالی شده امیدوارم این حالت تا آخر خرداد ماه حفظ شه
آخه نکته جالبش اینه که هیچ کس تو خونمون درس خوندن منو نمیبینه
ولی همیشه هم نمره هام خوب و بالا هستش برای همین مامانم تا نمره هامو میبینه اینطوری میشه
هی میگه الناز جون من تو تقلب نمیکنی
منم هی مجبورم به اهل قبور مراجعه کنم تا این مامانی باور کنه
ولی راستیتش اینه که من ازوقتی پام به مدرسه میرسه کتاب از دستم نمی افته تا وقتی بخوام برم خونه
برای همین بچه های کلاس هر وقت امتحان داشته باشیم منو قایم میکنن میگن معلما تا تو رو ببینن یاد امتحان و درس پرسیدن می افتن
پارسال یه شعار هم برام ساخته بودن که خدارو شکر امسال یادشون رفته
راستی کسی میتونه چند تا کتاب در زمینه اجتماعی شدن و شیوه دوست یابی یا ارتباط با دیگران بهم معرفی کنه
فکر میکنم دیگه باید وضعیتم رو جدی بگیرم
هر کی سراغ داشت اسم کتاب و نویسندشو برام تو کامنتام بزاره
![]()
![]()
![]()
.البته خودم هیچ اعتقادی به این چیزا ندارم ولی خب وقتی با دوستام داشتیم در مورد فال صحبت میکدیم یکیشون گفت من یه فالگیر می شناسم
که واقعا فال هاش درسته بعدش هم یه قرار برای رفتن پیش این فالگیره گذاشتیم البته من بیشتر برای ارضای حس کنجکاوی و کسب یه تجربه جدید راضی شدم باهاشون برم
.خلاصه ساعت ۳ راه افتادیم به سمت مهرشهر ،اونجا که رسیدیم دیدیم آدرسش عوض شده خلاصه ما هم آدرس رو از یکی از همسایه ها گرفتیم و راهی شدیم وقتی رفتیم فهمیدیم که اونجا یه آرایشگاه عروس است البته برای اینکه کسی شک نکنه اینطوری بود وگرنه کار اصلیشون همون فالگیری بود
. فالگیر هم یه مادر و دختر بودن که مادره فال قهوه و دختره فال پاستور میگرفت. ولی اونقدر شلوغ بود که نگو دسته دسته آدم میومدن و میرفتن تازه باید از قبل وقت میگرفتی
.باورم نمیشد که اینقدر مردم به این خرافات اعتقاد داشته باشن
یه خانومی از تهران اومده بود از ساعت سه منتظر نوبتش بود حتی میشد میون جمعیت چند تا خانوم جا افتاده حزب اللهی رو هم دید واقعا از تعجب شاخام داشت درمیومد
تقریبا ساعت ۶ بود که ما برگشتیم آخه نوبتمون نشد ![]()
از دوستان و آشنایان و سایر وابستگان معذرت میخوام که بیست روزه به هیچکس سر نزدم آخه کامپیوتر نداشتم وهر وقت که میرفتم کافی نت کانکت نمیشدم
امیدوارم که عید به همتون خوش گذشته باشه و مثل من مزخرف نبوده باشه
به جان شما از این ۲۰ روز فقط ۱۲و۱۳و۱۴ بهم خوش گذشت وگرنه بقیش که مزخرف بود![]()
راستی عیدتون هم مبارک![]()
فردا دارم میرم شمال پیش آبجی جونم
خیلی خیلی خوشحالم چون بعد سه ماه میرم ببینمش![]()
تا ما رو بکشونه مدرسه
ما هم که بیخیال داریم میریم شمال
البته هیچ کس نمیاد
.چهارشنبه زنگ اخر معلمامون سر کلاس نرفتن
بچه ها هم از خدا خواسته رفتن حیاط بزن برقصی راه انداختن که نگو
پنجشنبه هم هر کلاسی کلی غایب داشتن
معلما هم میومدن یه ذره آبکی درس میدادن بقیشم بی کاری داشتیم
خلاصه اینکه پنجشنبه انقدر زدیم رقصیدیم که واسه ساعت آخر نا نداشتیم ![]()
باورم نمیشه امسالم تمم شد و من هیچ کار مفیدی نکردم
از همین الان عیدو بهتون تبریک میگم ![]()
راستی برام دعا کنید تو سال جدید همه مشکلاتم حل شه
منم یه کم آدم شم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولی حالا یه پست دیگه میزارم(قبلی درباره یه اتفاق تو مدرسمون بود) این هفته همش یا داشتم خونه تکونی میکردم یا درس میخوندم
آخه همه دبیرامون دارن ازمون امتحان میگیرن
برای همین دیر آپ کردم.
.مریم هم که بی خبر بود قند و خورد ولی بعدا متوجه جریان شد و برای تلافی یه دونه آدامسو انداخت کف wc بعدش هم چند تا بلا سر آدامسه آورد و داد تا پریسا بخوره ،اونم خورد
البته وقتی فهمید تا یه ساعت داشت مریم رو فحش میداد
ولی حالا باهم آشتی کردن
زنگ آخر بحث آدامس شده بود که پریسا گفت من که زنگ پیش یه آدامس خوردم واسه هفت پشتم بس بود
![]()
از این جامعه با این همه مشکلاتش دلم گرفته دیگه نمیتونم نفس بکشم احساس خفقان میکنم
کاش میتونستم یه کمش رو حل کنم . خدایا چرا منو آفریدی تا این همه بدبختی ها رو ببینم کاش نبودم
اما...
نه بگه(X)و فقط به خاطر دلخوشی وخوشحالی اون به هر درخواستش آره میگه حتی اگه از اون خواسته ناراحت بشه ولی بازم به روش نمی یاره تا دوستش ناراحت نشه
.
همونجور که بزرگترا ازش انتظار دارن تا مثل آدم بزرگا به حسابش بیارن چون این موجود کوچولو زودتر از موقع بزرگ شد حالا هم باید تاوانشو پس بده چون خارج از عرف وخارج از دایره ی جامعه حرکت کرده ،چون از دخترا به خاطر عشوه هاشون و سبک سریشون بدش می یاد چون میخواد آزاد باشه و اجتماع و دور و بریهاش نمیزارن
از حق انسانیش دفاع کنه وآخرش هم به این نتیجه میرسه که رودخانه ی زندگی اونو از خودش رونده و تو یه لجنزار انداخته که همه ی آزادیهاش ازش گرفته شدهو فقط به امید فردا،فردایی که نمی یاد تا همه چیز و بهش برگردونه زندست
.آزادی تو بیرون رفتن با دوستها،گوشی موبایل، انتخاب مدل لباسو هزارتا مزخرف دیگه نیست آزادی فقط توی انتخاب روش زندگیت حتی اگه خارج از عرف باشه هست ،آزادی توی حرکت روحت به سمت کائناته که همیشه اطرافمون است و توجهی بهش نمیکنیم.![]()
![]()
![]()
امروز سه تفنگدار(ناظممون با دوتا دستیاراش) اواخر زنگ دوم ریختن تو کلاسمون
اومده بودن بازرسی بدنی و کیفی
منم عین بچه های خوب
گذاشتم که کیفم رو بگردن یه دفعه یاد م اومد که زنگ پیش یکی از دوستام بهم سی دی داده بود و الان اونم توی کیفمه
منم که هیچ کاری از دستم بر نمی اومد فقط دعاکردم که خدا به جوونیم رحم کنه
آخه اگه پیدا میکردن خیلی جلوی معلممون که همیشه از من به عنوان یه دختر همه چی تموم![]()
یاد میکرد وبا هم یه رابطه ی عاطفی داریم
ضایع میشدم
خلاصه دعام برآوده شد و به خیر گذشت
(آخه اونی که داشت میگشت یه کم گاگول بود فقط یه نگاه سطحی تو کیفم انداخت ورفت) البته از کیف هر کسی یه چزی درمیاوردن(گوشی،شارژر،کابل دوربین، لوازم آرایش،...) فقط کم مونده بود دیگ و قابلمه از کیفاشون در بیارن
بعد هم سه تفنگدار با قیافه های اخمالو
کلاسمون رو ترک کردن آخه هر لحظه ای که یه چیزی پیدا میکردن بچه ها هی میخندیدن
معلممون هم داشت مدل گوشیا رو نگاه میکرد هی از بچه ها قیمت میگرفت
منم دیگه صداشو در نیاوردم که سی دی داشتم
ولی جاتون خالی اونقدر کیف دادو خندیدیم که آرزو کردیم کاش هر روز بیان و بگردنمون
اتفاقا توی کیف دوستم سی دی بود که پیداش کردن
زنگ که خورد یکی از بچه ها یه تیکه از لوازم آرایششو نجات داده بودبا خوشحالی داشت برای بقیه تعریف میکرد که معلممون دیدش اومد روژش رو ازش گرفت و برد تحویلش داد.![]()
(آخه یه کم مقرراتیه)
شرمنده که نتونستم خوب تعریف کنم چون ممکنه پسرا هم بخونن(بعضی هاشون بیجنبن)
روم نمی شه قسمت بازررسی بدنیشو تعریف کنم. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
الانم خیلی عصبانیم
منم نیشم تابناگوش باز شده بود آخه تازه ناخونامو گرفته بودمو داشتم عینهو خر کیف میکردم
یه دفعه یکی از بچه ها بیخبر از اینکه ناظممون سر کلاسه عربده کشان اومد تو کلاس ![]()
خانوم سادات(ناظمه) به نماینده که داشت موارد انظباطی رو یادداشت میکرد گفت نماینده شیهیه ی اینم یادداشت کن
(اینم طرز حرف حرف زدن یه فرهنگی)
ولی بقیه یعنی ۹۵٪ کلاس طبق معمول نخواسته بودن چشمای قشنگشون
رو با نوشته های کتاب خراب کنن نخوندن
از منم خواستن که گند کاریشون رو ماست مالی کنم
منم مثل این آدمای مهم هی برشون فیگور میگرفتم
کلی کلاسمون رو آب وجارو کردیم تا معلممون بیاد. معلمه که اومد فکر کرد اشتباه اومده هی یه نگاه به کلاس تمیز و بچه های آروم که عین آدمیزاد سرجاشون نشستن![]()
یه نگاهم به بالای در کلاس که اسممون رو نوشته بودن میکرد
بعدش منم بلند شدمو چنان لفظ قلم صحبت کردم که یارو کپ کرد
تا چند ثانیه مغزش به همه چیز ارور میداد بعدش هم از امتحان گرفتن منصرف شد
غروب یکی از دوستام بهم زنگید و گفت امروز روز مهندسه منم به فاطمه خانوم(زن داداش محترمه) گفتم که چی به خان داداش کادو بدیم که من چیپس وپفکی رو که خریده بودم رو آوردیم کادو کردیم با یه عالمه روبان خوشگلش کردیم(آخه خان داداش عاشق این چیزاست)
بعد هم خانوم خان داداش یه ربع سکه آورد گذاشتیم توش
خلاصه شب که سالار خونه اومد ما هم کادومون رو بهش دادیم
اینقدر خوشحال شد بعدشم گفت فاطمه این سکهه باشه مناسبت بعدی من بهت کادو بدم![]()
![]()
من رفتم شماهم نظر بدید یه کم امیدوار شم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
البته دعا میکنم که آدرسش دست آشنا نیفته
که راحتتر بتونم حرفامو بزنم
فعلا باید برم فلسفه بخونم آخه فردا امتحان دارم
ولی اونقدر خوشحال شدم که امتحان نمیدم که نگو
ولی یه دفعه یادم افتاد که کتابم توی چمدونمه
خیلی ضد حال خوردم![]()
آخه از بس ۲۰ گرفتم به معلمم بگم نخوندم هم ضایع میشم هم اینکه حرفمو باور نمیکنن دیگه راهی نمیمونه به جز اینکه مثل آدم برم بخونم![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


